باعرض پوزش ازاینکه در این ماه مطالب وبلاگ را باتاخیر نوشتم از همه خوانندگان عزیز پوزش دارم
واما ماجرای آندو پیرمرد در دادگاه فردوس :
رئیس دادگاه خطاب به آن پیرمرد میگوید :دفاعیه خودتان را بیان کنید
پیرمرد میگوید من این آب را در سال 1350طی اقساط از دولت وقت خریداری کرده وتمام اقساط آن نیز به حساب دولت واریز کرده وسند محضری رسمی به اینجانب تحویل شده وتمام عمر خویش را صرف آبادانی قنات کرده ام ودستان خودرا که مانند کف پا ترک خورده راروی میز رئیس دادگاه می گذارد.
رئیس دادگاه می گوید :سند شما بدلیل اینکه در رژیم سابق صادر شده باطل است
پیرمرد در جواب رئیس دادگاه می گوید :پس آقای رئیس سند ازدواج حضرتعالی هم که درزمان قبل از انقلاب صادر شده باطل است وشما دوباره باید به محضر بروید وهمسرتان رامجددا عقد نمائید
رئیس دادگاه دراین لحظه مکث نموده و پیش وجدان خود که بهترین قاضی است تامل میکند وازجواب پیرمرد درمانده می شود
دردسرتان ندهم تا وقتی آن پیرمرد زحمتکش زنده بود بارها اورا به دادگاه فراخوانده ولی باهمان بی سوادی خود جوابهای منطقی به دادگاه و وکلای آن خان میداد وگاها من مشاهده میکردم که وکیل های خان شرمنده وپیش وجدان خود سرافکنده می شدند ولی چاره چه بود آنها از خان پول میگرفتند ومجبور بودند از خان دفاع کنند
حتی رئیس دادگاه نیز با آنکه طبق قانون مجلس شورای اسلامی اسناد اصلاحات ارضی را باطل اعلام کرده بود تا زمان زنده بودن پیرمرد نتوانست رای صادر کند در آخرین دادگاه یادم هست که پیرمرد به رئیس دادگاه گفت اگر می خواهید سند من را باطل کنید حداقل پولی که در سال 1350به دولت وقت داده ام به من برگردانید
ورئیس دادگاه گفت: طبق مصوبه مجلس شورای اسلامی پول شما بعنوان هدیه به دولت است
که من ازاین استدلال ماندم گریه کنم ویا بخندم
خلاصه پیرمرد از اینکه تمام زحمات که در ایام عمر صرف آبادانی قنات اسرو (سلطان آباد)کرده بود بربادرفته میدید دق کرد وجان به جان آفرین تسلیم کرد
روحش شاد وبرای وی که عمری زحمت کشید ویک نفر ازاونرنجید طلب آمرزش دارم ازخوانندگان عزیز تقاضا دارم برای آمرزش او فاتحه ای نثار روح او نمایند
راستی یادم رفت بگویم بعد از مرگ پیرمرد خان موفق شد ودوباره مال مفت را متولی شده وبه ریش همه بشرویگی ها خندید .الهی کوفتش بشه.
این داستان واقعی بود ویکی از فرزندان آن پیرمرد به ایمیل من ارسال کرده بود
بدرود تا مطلب بعدی.............................................................پایان ماجرا
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
15:34 |